من بینظرم....

خرید بک لینک
از آن عصر های 5شنبه دلگیری است که در خوابگاه نشسته ام و حوصله پیاده رفتن را هم نداشتم...دیشب با استاد کلی بحث و گریه کردم و بالاخره حرف دلم را هم زدم...اگرچه تا حدی باهم خوب شدیم اما قلبی نه... دیگر دوست ندارم دستم را بگیرد وقتی حتی یک عذرخواهی هم نمیکند و میگوید همه چیز را با عقل میخواهد بنا کند....من هم گفتم دیگر رابطه عاطفی نمیخواهم، فقط کمک و کارهای شرکت... اگرچه هیچ امیدی به آینده در این کشور نیست و من در تهران فقط وقت تلف میکنم اما.... از شنبه برنامه ریزی جدی شروع میکنم به خواندن تا شهریور و حمایتهای یوسف را پیگیری میکنم و از دست نمیدهم، دیگر غروری هم نمانده... فقط عقل و تلاش برای گرفتن آیلتس و رفتن.... روزها خواندن زبانشبها اپلای... امروز هم که خیلی سرد با استاد شروع کردم.... قلبم را با اشک گرفتم.... فردا میرم میدون مشق و گردش و موزه و.... ببینیم چه میشود... خوابگاهم میمونم... امیدوارم ماه بعد تبریز خوب باشد، کارهای شادی و آرامش و سلامتی وآرایش بستن معامله با یوسف، پول زیاد و رابطه عاطفی خوبی برای من در راه باشدجز رفتن و تلاش برای رفتن چیزی نمیبینم.... از شنبه میروم کتابخانه  ♥ پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 21:18 توسط پارسیفال من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 198 تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 19:26

6ماهه خیلی تغییر کردم و سختی ها مرا نرم کرد، سختی های رابطه را میگویم... رابطه یعنی کنار آمدن.. تغییر کردن بخاطر طرف مقابل... مسئولیت پذیری، دیگر تنها نبودن، کنار آمدن، آستانه تحمل را بالابردن، سخن، بحث، استدلال و... چقدر جالب و سخته.... دوستی، عشق، رفاقت، خوشی... سختیها سخته خوشیها عالی... بقول زهرا وابسته شدم ولی رشد کردم.... و استاد منو مدام ارزیابی میکنه و با عقل تصمیم گیری میکنه مثل من نیست، من وابسته پول و غذا و... شده ام.... آه.... باید رابطه رو کمتر کنم... بیشتر به خودم فکر کنم... کنار خودم باشم.... مال خودم باشم... واقعیت رو ببینم... رها کنم... کنار بیام.... سخت نگیرم.... خودم روبرو بشم، سخت باشم... محکم و بی دغدغه نباشم.... نمیدونم نمیدونم و چه سخته تنهایی باید اول به فکر خودم باشم... خود دوستی... خود خواهی....پریروز چمدون استاد رو زدند و کلی اینور اونور بدیمچقدر من روشن شدم که باید برم... فساد، دزدی، فحشا، بیکاری و... بیداد میکنه در این کشور...امشب هم با مسئول خوابگاه بحثم شد و گریه ام گرفت، تصمیم به رفتن از خوابگاه گرفتم، اما کلی بحث شد که فهمیدم باید از این رابطه کم کم بیرون بیام، خودم را محدود نکنم، او هم از نظر سن، هم افکار با من تفاوت های بسیار دارد، نمیدانم چه کنم...  ♥ پنجشنبه دوم تیر ۱۴۰۱ ساعت 0:17 توسط پارسیفال من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 193 تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 19:26

چیزی که بهش رسیدم اینه که ارتباطمون کمتر کنم، آروم آروم پیش برم، زبان، رزومه، مقاله و...از فردا میرم کتابخانه دانشگاه تهران و رفتن به سمت هدف...باید کم کم از این رابطه بیام بیرون و مثل ضرابی آروم جدابشم... دلم براش نسوزه... منطقی باشم به خودم کمک کنم نه به اونا...آروم باشم، به خودم کمک کنم، عاشق خودم باشم، اعتماد به نفس داشته باشم، یه دوستی ساده پیش روی ماست نه کمتر نه بیشتر...قطع انتظار مالی و هیچی نگفتن... وابسته نبودن و خودمحور بودن، رشد خود... تلاش برای خود، خودخواهی و دیگر فراموشی... از امکاناتش برای حمایت از خودم استفاده کنم و تا روزی که تصمیم قطعی نگرفتم رهایش نکنم...پیمان من 3ماهه تابستان بدون گرفتن اتلاف وقت است...سه روز درهفته دیدارروزهای جمعه کنارهم و.... ببینیم در پایان تابستان چه میشود...  من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 190 تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 19:26

صفحه بندی